سقای عشق! به
خیمهها برگرد که
فرزندان، تاب
دوری تو را
ندارند. نه عطش،
نه اسیری، نه
خستگی، نه گرسنگی،
هیچ کدام؛ فقط و
فقط داغ ندیدن تو
از پا درشان میآورد.

به یاد عباس
علیهالسلام که میافتی عشق و عطش هم
نشین دلت میشود. اصلاً انگار عشق و
عطش همنشینان دیرینه قمر فراتند.
خواستم از عباس علیهالسلام بگویم ولی
هر بار که نامش بر صفحه سپید کاغذ نقش
بست؛ عشق و عطش و عباس علیهالسلام
همسایه دیوار به دیوار شدند. پس به
یاد سقای لب تشنه عاشق، بخوان:
ماه فرات سلام؛ عموی سادات سلام؛ خودت
با ما حرف بزن! آخر ما قامت و قوارهمان
به درک هلالی از وجود تو هم قد نمیدهد!
آخر ما با دو دو تای خودمان که نمیفهمیم
تو چه کردی. آخر وقتی به فرات رسیدی؛
چگونه دست از آب کشیدی؟ وقتی فرات با
همه اشتیاقش تو را در آغوش گرفت؛
چگونه از آب دست کشیدی؟
فرات که تشنهتر از تو بود. نهر علقمه
که با تمام علاقهاش به پاهای تو بوسه
میزد. تو هم که تنت از فرط تشنگی
گداخته بود! صدای کدامین طفلان، آب را
از دستانت به فرات بر گرداند؟ تو چه
کردی؟ با دل روزگار چه کردی؟!
مرد خیمهها! برادر حسین علیهالسلام!
یاور زینب کبری! عشق رقیه! چه شد که
لب تشنه، دل دریاییت را به ساحل فرات
زدی؟ وقتی تمام امیدت را به چشم مشک
دوختی؛ آرزو میکردی ای کاش نگاه
طفلان تشنه به چشم پر اشک مشک میافتاد!
سقای عشق! به خیمهها برگرد که
فرزندان حسین علیهالسلام تاب دوری تو
را ندارند. نه عطش، نه اسیری، نه
خستگی، نه گرسنگی، هیچ کدام؛ فقط و
فقط داغ ندیدن تو از پا درشان میآورد.
برگرد!
اگر نیایی مشک هم در فراق تو اشک میریزد!
دل صحرا هم در نبود تو کباب میشود!
و علقمه تا ابد داغ تشنگی را بر دل مینشاند.
امید رقیه! برگرد و امید رقیه بمان!
که رقیه بی تو و بی دستان تو میمیرد.
برگرد و خجل مباش که مشک رفیق نیمه
راه تو بود که گر چه آب نیاوردی؛ ولی
سقای عشق شدی و عشق را با همه
وفاداریت تقسیم کردی! عادلانه و
عاشقانه! گر چه دستی برای تقسیم در
بدن نداشتی!
سقای بی دست عشق! قمر فرات! آب نیز از
حضور تو شرمنده گشت و تا عمر دارد گرد
تو میگردد و تصدق تو میشود.
عباس زهرا سلام الله علیها! با لبان
خشکیدهات، همان لبانی که داغ سیراب
کردن طفلان را تا همیشه بر آن نشاندی،
دعایمان میکنی؟ عباس ام البنین سلام
الله علیها! با همان دستان مهربانت
آبرویمان را حفظ میکنی؟ گفتم آب، دلم
گرفت. به یاد امیدت که ناامید شد، دلم
گرفت. سقا! دعایمان کن!